سلام دوستان 

اربعین حسینی تسلیت  

ببخشید یه مدت طولانی نبودم ... بچه داری هست و هزار دنگ و فنگ 

دخترم الان 82 روزشه و ماشاالله حسابی باهوش و خوجل موجل شده ...از همون اول ماشاالله بچه سفتی بود و قشنگ گردن میگرفت و اینور اونور رو دید میزد...فداش بشم الهی 

+9ماه زحمت این بچه رو بکش آخرشم اکثرا میگن شبیه باباشه فقط سفیدیش به من رفته !!!!!!!  

میبینین  تورو خدا ؟!اصن یه وضعی ...! 

دوستان عکس کودکی های همسری و کودکی های خودمو میزارم خودتون قضاوت کنین ... میخوام نظر شما رو هم بدونم 

ولی خارج از شوخی چون خیلی خیلی عاشق باباشم همچین بدمم نمیاد این حرفو میزنن . از بس همسریم دوست داشتنیه که دوست دارم هزاران کپی ازروش تو این دنیا وجود داشته باشه  

+واکسن 5 گانه دو ماهگی دخترم و حدود سه هفته پیش زدم و خداروشکر هم دخترم وهم من خیلی اذیت نشدیم

دخترم الحمدلله به درد خیلی صبوره ...الهی قربونش برم 

این خصلتش هم خداروشکر به من رفته ...ولی بابایش خیلی به درد صبور نیست   

+اوضاع معده ام هم که خیلی وخیم بود خداروشکر خیلیییییییییی بهتره و تاالان اذیت نبودم (یه مدت دارو گیاهی استفاده کردم مثل سیاهدانه و گل بنفشه و گل ختمی و زیره و افتیمون و اسطخودوس و رازیانه)( و درست غذا خوردم ینی بیشتر جویدم - کمتر خوردم -بلافاصله بعد از غذا آب نخوردم - شبها نشسته آب خوردم و روزها ایستاده) تا بالاخره معده ام بهتر شد . 

امیدوارم هیچکس به درد معده دچار نشه که واقعا بد دردیه .در حدیث هم داریم که منشا تمام بیماری ها  معده است . 

فعلا بای



تاريخ : شنبه 22 آذر1393 | 10:27 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |
سلام دوستان  

دخترم درحال حاضر 57روزشه و هرروز داره هوشیارتر و جیگرتر میشه ... الان دیگه با نگاهاش من یا باباشو وقتی از بالای سرش رد میشیم دنبال میکنه و تقریبا داره بازیگوشی هاش شروع میشه و صداهای مختلفی رو از خودش درمیاره که با قربون صدقه رفتنا و تیکه پاره کردنای من برای دخترم همراهه   

+ 5 روز پیش تا پای مرگ پیش رفتم  

معده درد شدید گرفتم و از شدت درد نفسم بند اومد که اگه اورژانس نمی اومد معلوم نبود چه بلایی سرم میمومد؟! این درد کذایی تا به حال سه مرتبه سراغم اومده ... دوستان گلم برام دعا کنید !!!!!!!!! 

آدمیزاد کلااین مدلیه تا دردی سراغش نیاد قدر سلامتیشو نمیدونه 

تا درد معده نگیری قدر سالم بودن معده ات رو نمی دونی  

تا نیازی به آندوسکپی معده نداشته باشی نمی دونی آندوسکپی چیه و چه بلاهایی که سرت میاد تو این آزمایش 

و تا نفهمی که آندوسکپی چقدر زجر آوره از خدا نمیخوایی که سلامتی معده ات رو بهت برگردونه تا نیازی بهش نباشه

کلا جنسمون ...مدلمون ....اینطوریه که تا دردی بهمون وارد نشه به این زودیا یاد خدا و یا من اسمه دوا و ذکره شفا نمی افتیم 

 یه وقتایی اینقدر بی معرفتی  .... یه وقتایی اینقدر خدارو فراموش کردی .... یه وقتایی اینقدر غرق لذتهای دنیایت شدی که یادت رفته همه اینارو خدا بهت داده ... حتی لذت و کیفی که از این لذت ها میبری رو خدا بهت داده ... 

و خداحتما باید دردی ... فشاری ... ناراحتی بهت بده تا .. حداقل برای مدتی بخاطر فشار و دردی که بهت وارد میشه واز روی اجبار خدا خدا کنی .... 

از جنسم .... و از مدلم بدم میاد که اینقدر بی معرفتم نسبت به خدام ... نسبت به خدایی که اینقدر مهربونه و مارو دوست داره ... نسبت به خدایی که اینقدر عاشقه که برای اینکه ذکر خدا خدا ازروی دردی که میگیم رو از رو لبمون بشنوه مجبوره بهم درد معده بده ...  

خدایا از خودم بدم میاد ... چون تا بهم درد ندی یادت نمی افتم  

چون تا تو زندگی بهم فشار نیاد یادم  نمیاد که یک خدایی هم هست که اینقدر عاشقمه ... 

درد معده ام به حدی بود که نفسم بند اومده بود و یکی درمیون نفس میکشیدم ... همون موقع از شوهرم حلالیت گرفتم و بهش گفتم که از بقیه اعضای خانواده ام هم حلالیت بگیره  

فکر میکردم دیگه برنمی گردم ... 

دلم هنوز تو این دنیا گیر کرده ونمدونستم چطوری باید دل بکنم از این همه تعلقات  

از فاطمه سادات دو ماهه ام ... از حمیدم  .... از مادر و پدر و خواهر و خونه و زندگی شیرینی که با همسرم داشتم  ...  

واقعا مردن خیلییییییی سخته  ... چقدر تا حالا بهش فکر کردیم ؟ وچقدر تاحالا لمسش کردیم؟ 

من با با حمله ی درد معده ام و بند اومدن نفسم لمسش کردم ... 

با دیدن اینکه همسرم خودشو به در و دیوار میزد مثل یک مرغ پر کنده هرکاری میکرد تا نفسم بالا بیاد و نمیشد لمسش کردم  ...بااینکه هرکی باشی و هرجا باشی بالاخره مرگو میچشی و نزدیکانت هم هرچقدر هم دوست داشته باشن هیچ کاری نمیتونن برات بکنن تو باید بری  

+ این پست خیلیییییییییی ناراحت کننده بود ولی عوضش یه تلنگره حداقل برا خودم تا هروقت خوندمش یاد این بیافتم که روزی قرار بود دیگه نباشم ولی خدای مهربون بهم نظر لطفشو انداخت و موندنم تو این دنیا رو تمدید کرد 

خدایا شکرت  

+ خواهرم یعنی خاله زهره جون فاطمه سادات بارداره و الان 2 ماه و 3 روزشه تقریبا سن بارداریش با فاطمه سادات گلمه ... خاله جون ممنون که برام همبازی آوردی   

+همسرم حدود یک ماهه که تو حرم خانم فاطمه معصومه مشغوله و خیلیییییییییییییی از کارش راضیه ... 

خانم جان ممنون  

+اینم چندتا عکس از دخترم

   

 

 

 

 

  

 

 



تاريخ : جمعه 16 آبان1393 | 22:19 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |

سلام دوستان

خداروشکر حال دخترم خیلییییییی بهتره ... البته باداروهای مخصوص کولیک(دکترش دوتا شربت براش داده +رانیتیدین و + هربال میکسچر)

حال خودمم خییلیییی بهتره و اطرافیانم تو بهتر شدن حالم خیلیییییی تاثیر گذار بودن مثل همسرم که واقعا مطمئنم اگه دلگرمی هاش و ارامشی که از خودش و حرفاش میگیرم نبود نابود میشدم از لحاظ روحی ...

مثل مادرم و خواهرم که دلسوزانه بهم محبت کردن و حسابی هوامو داشتن تا بهتر بشم

مثل مادر شوهر عزیزم که مثل مادر خودم بهم رسیدگی کرد و نهایت تلاششو کرد تا حالم بهتر بشه ...

از همشون ممنونم که تواین شرایط سخت روحی منو تنهام نذاشتن و سرحالم کردن

همتون رو دوست دارم

خبر دیگه اینکه عمه جون فاطمه سادات ما یعنی خواهر شوهر گلم شنبه شب مارو خونشون دعوتید و یه شام خیلیییییی خوشمزه هم درستید و همسرم هم چند بیت شعر برای حضرت علی اصغر علیه السلام خوند و خلاصه مجلس رو امام حسینی کردیم و دخترم اون شب اولین مجلس امام حسینش رو رفت و متبرک شد

یکشنبه هم با دخترم دوتایی رفتیم حرم حضرت معصومه و حسابی چسبیدواین شد اولین زیارت دخمل طلای من

تو این شبا من و دخترم و بابایی هرشب میریم مسجد و دخترم هم خیلیییییییییی خانمه و اصلا منو اذیت نمیکنه تامن راحت روضه ام رو گوش بدم

جمعه هم ان شاالله میخوام ببرمش حرم حضرت معصومه هیئت شیرخوارگان حسینی

 

 

اینم از عکسای دخمل گلی ما :

ماشاالله لاحول ولا قوه الا بالله ...

 من این شکلیش کردم

 

اینم از دختر بسیجی ما

 



تاريخ : سه شنبه 6 آبان1393 | 13:27 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |
سلام دوستای گلم

منودخترم همچنان هستیم درخدمتتون فقط چون یه کم حال خودم و دخترم خیلییی خوب نیست نمیتونم زودبه زود  بیام اینجا

دخترم به خاطرکولیکش . ومن هم یه کم ازلحاظ روحی میزون نیستم 

البته الان خداروشکرهردومون بهتریم ...

عکسای جدیدخانم فاطمه روهم ان شاالله به زودی بعداز تمدید اشتراک اینترنتمون میذارم

الانم باگوشی اومدم و این پستوگذاشتم

یه اتفاق خیلیییییی توپ هم افتاده که فعلا از لو.دادنش معذورم

خیلی زود بادخترم میاییم پیشتون ...فعلا بای...

 

 



تاريخ : شنبه 3 آبان1393 | 1:30 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |
سلام بر همگی

 

من دیگه میشه گفت حالم خوب شده و زندگیم هم افتاده روی روال همیشگیش و دخترمم ماشاالله هزارماشاالله روز به روز داره بزرگتر و جیگر تر میشه ...

الان دخترم ۱۶ روزشه و چند شبی میشه که شب زنده داری های من شروع شده ...آخه دخمل طلا در طول روز حسابی خواب جا میکنه و شب که میشه همین که تموم مهتابی های خونه خاموش میشه چشماش و تا ته باز میکنه و هی قر میزنه و دائم میخواد که تو بغل باشه و تکون تکونش بدم

 

ولی خدایی بچه خیلی سرم ادمو گرم میکنه و دیگه اوقات فراغتت میشه اون موقعی که نی نی خواب باشه

دیگه باید محبت و عشقت رو بین دونفر تقسیم کنی ... دیگه قربون صدقه رفتنا رو باید بین دو نفر تقسیم کنی...

دیگه باید قید صبحانه های دونفره ی صبح زود ساعت 7 رو به خاطر شب زنده داری شب قبل بزنی و ساعت 11 بخوری

خیلییییییییییییییی از کارای دونفره رو باید فاکتور بگیری و از این به بعد باید سه نفره بشه همه چی ...

همه ی این تغییر و تحولات به خاطر وجود وروجکی که تازه وارد زندگیت شده و  درسته که از خیلی از لذتهای دونفره باید دست بکشی و چشم پوشی کنی ولی در عوض یه شیرینی خاصی با ورود این فیسقلی وارد زندگیت میشه که حاضر نیستی با دنیا عوضش کنی ... خدایا شکرت

خدایا دامن همه ی چشم انتظارها رو سبز کن به لطف و کرم خودت ای مهربان ترین ....  

یه خلاصه ایی از این چند وقته که نبودم بگم براتون:

+ من در تاریخ۳۱ شهریور یعنی روز دوشنبه در حالیکه فقط یک روز بود که تو 39 هفتگی رفته بودم ساعت ۱۰ صبح بعد از تحمل ۱۶ ساعت درد به اتاق عمل سزارین منتقل شدم و به صورت اورژانسی عمل شدم و دختر نازم رو به دنیا آوردم و دوشب هم تو بیمارستان بستری بودم و روز سوم به خونه ام اومدم

+ چون حالم خیلی مناسب نبود نتونستم مراسم جشن تولد دخترم رو روز هفتم برگزار کنم و مراسم افتاد به روز نهم که مراسم رو منزل مامانم گرفتیم و خداروشکر همه چیز خوب بود

+ روز چهاردهم تولد که عید قربان میشد هم برای دختر نازم گوسفند عقیقه کردیم که ان شاالله ضامن سلامتی دخترم باشه  .... شب هم به مهمونای عزیزمون شام دادیم

 

 زحمت این عکس رو هم خواهر شوهر عزیزم کشیده

عمه جون دستت درد نکنه

ان شاالله بزرگ میشم جبران میکنم

عاشق این عکسم

این پاهای دخمل طلای ماست با حلقه های من و همسری ،اون دستم ،دست بابا حمیده

قربان بره مامانش 

 

اینم سبد دخترمه که روز مراسم دخترمو توش گذاشته بودیم و زحمت تزیینشو مامان جونم کشید

مامانی دستت درد نکنه این چند وقته حسابی خسته شدی

ان شاالله جبران کنیم

 



تاريخ : سه شنبه 15 مهر1393 | 15:27 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |

دوستان عزیز

پست سیسمونی دیگه رمز دار نیست 

دیدن برای عموم آزاد است



تاريخ : شنبه 12 مهر1393 | 21:18 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |
سلام 

 

بازم خیلیییییییییییییی کوتاه به خاطر حالم فقط اومدم عکس خانوم فاطمه جیگرمو براتون بذارم 

فعلا همین عکسا بهترین عکسای گوشی خودمه ولی عکس خوشگلاش تو گوشی همسرمه که حجمشون خیلی بالاست و باید حجمشو کم کنم تا بتونم بذارم که هنوز وقت نکردم

قبلش هم از همتون ممنونم به خاطر پیام های تبریکتون و احوال پرسیاتون ... شرمنده که فعلا به دلیل شرایطم نمیتونم جواب کامنتتاتون رو بدم

خاطره زایمان و اتفاق هایی که برام افتاد هم کم کم براتون میگم ان شاالله

اینم عکس خانوم خانوما

لطفا باذکر صلوات و ماشاالله لا حول ولا قوه الابالله وارد شوید



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 6 مهر1393 | 22:49 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |
سلام دوستان 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

فقط اومدم در همین حد بگم که خانوم فاطمه جیگر مامان ... بالاخره به دنیا اومد و چشم همه رو روشن کرد

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

الهی فدات بشم مامان که فک نمیکردم اینقدر ناز و ملوس و خوشگل باشی

ماشاالله لاحول ولا قوه الا بالله

فاطمه سادات من درحال حاضر 3روزشه و شده عشق اول و آخر من که اگه فقط چند دقیقه نبینمش دیوانه میشم

امروز قراره خانوم خوشگل من بره خونه مامان جونش(مادر شوهرم) و به اتفاق مادر بزرگم اولین حمام زندگیش رو تجربه کنه...پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

خبر خیلیییییییییییییییییییییی زیاده از اتفاقایی که تو این چند روزه یعنی از یکشنبه تاالان که دیگه پروسه زایمان من تموم شده و به خونه ام اومدم افتاده ولی علی الحساب تا وقتی یه کم سروسامون بگیرم اینارو داشته باشید

حالم خیلی مناسب نیست و نمیتونم زیاد بشینم پای کام 

راستی خیلیییییییییییی زود عکس فرشته کوچولوم رو هم  براتون میذارم

خیلییییییییییییی زود میام پیشتون 



تاريخ : پنجشنبه 3 مهر1393 | 8:17 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |
 سلام دوستان

 

من و دخترم کم کم داریم وارد ۳9 هفتگی میشیم و این یعنی  شمارش معکوس برای تولد همه کسم ... عشقم ... وجودم ... دخمل نازم

دوستان از همتون التماس دعای ویژه ویژه ویژه دارم هر کجا دلتون لرزید مادوتا رو فراموش نکنید

 

ورم دست و پاهام خیلی زیاده به حدی که دیگه کفشام برام تنگه و مثل دمپایی میپوشمشون  البته نا گفته نماند که دمپایی طبی هم خریدم ولی ورم پای ما پرو تر از این حرفا تشریف دارن  و روز به روز بیشتر میشه

میترسم آخرش بترکم بپاشم به در و دیوار .... والا ...!

دماغم  هم طبق گفته ی دوستانی که خیلی لطف دارن شبیه چکمه شده و کلا از ریخت و قیافه افتادم حسابی

امروز پیش دکترم بودم و به خاطر ورم دست و پاهام برام دوتا آزمایش نوشته که باید هرچی زودتر بدم

خانم فاطمه ما ... عسل من و باباش بالاخره چرخیده و سروته شده به اصطلاح علمی ازبریچ به سفالیک تغییر حالت داده وآماده شده برای زایمان ... فقط نمیدونم بچم چه علاقه خاصی به اون بالا بالاها داره و محکم چسبیده به معده عزیز ما ...

این بود شرحی از حال وروز قلمبگی ما .... زیادی پرحرفی نکنم تا شما به عکسای سری دوم برسید

بفرمایید ادامه مطلب (رمز همون قبلی)



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 17 شهریور1393 | 10:28 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |

 

 

 

نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند/مردم صدای آمدنت را شنیده اند

زیباتر از همیشه شده آستان تو/آقا! چقدر ریسه برایت کشیده اند

 

سلام دوستان گلم

عیدقشنگ همتون ...

میلاد سبز آقامون ... ولی نعمتمون ... جد خانم فاطمه ی عزیزم

برهمتون مبـــــــــــــــــــــــــــــارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دل منو دخترم خیلیییییییی خیلی برای آقا تنگه ... برای حرم قشنگش ... برای درد دل برای آقا

ان شاالله دخترم بسلامتی به دنیا بیاد304319_pregnsmiley.gif تا دست تو دست دختر گلمون سه نفری بریم پا بوس آقا

دیروز با خواهرم و خواهر شوهری عزیزم و مامانمو مادر شوهری و عمه کوچیکم زهرا جون کار اتاق دخملم تقریبا تموم شد و خواهر شوهری برا دخملم یه ببعی سفید خوجل موجل کادو آورد و ما بسیار ذوقیدیم و مادر شوهری هم وقتی اومد یه لباس خیلیییی خوشگل لیمویی رنگ آورد که بازهم ذوق مرگ شدیم  و بابای گلم هم قراره امروز یه چیزایی برا دخملم بیاره که به موقعش ذوق مرگ میشم

دست همشون درد نکنه 

اینم عکس گل هایی که همسری واسه منو دخمل طلاش به مناسبت میلاد اقا امام رضا خریده بود51521_544120_l_daisy.gif دست گلش درد نکنه ...

خوب دیگه نوبتی هم باشه نوبت عکسای اتاق دخملمه  که کم کم براتون میذارم چون هنوز تکمیل نشده چیدمان

بفرمایید ادامه مطلب:

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 16 شهریور1393 | 12:22 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |
سلام اومدم یه شرح حالی از خودمون بدم وبرم

سیسمونی دخملمونو آوردیم ولی هنوز نچیدیم چون منتظر نصاب تختش هستیم که بیاد وصلش کنه ... امان از کاسب جماعت بد قول !smiley7133.gif

سیسمونی رو روز شنبه 1شهریور ساعت 6:30 بعداز ظهر آوردیم و مهمونای عزیزی از جمله:

مادر بزرگم و عمه وسطیم و دوتا عمو هام و مامان وبابای خودمو مامان و بابای همسری و برادر شوهرم که کلی زحمت کشید و مارو شرمنده خودش کرد و خواهرم و خواهر شوهری هم حضور داشتند

در آخر هم همه رو برای شام نگه داشتیم و یه شب به یادموندنی برا من و دخترم و همسرم رقم خورد

 ما رسم داریم وقتی سیسمونی رو میاریم یه هدیه هم به مادر شوهر میدیم که ما هم یک هدیه ایی برای مادر شوهری در نظر گرفته بودیم و آماده بود که بیاریم ولی مامان عزیز بنده از بس اون روز سرش شلوغ بود یادش رفت بیاره ... که قرار شد بعدا بدیم

دوستان چند وقته عفونت گرفتم ودارم کپسول سفالکسین استفاده میکنم و چند وقته که دست و پاهام به طور محسوس ورم کرده و دکتر گفته باید مایعات زیاد بخورم تا عفونتم برطرف بشه ... خواهشا برام دعا کنید زودتر خوب بشم چون میترسم به بچه ام اسیبی برسه  خدایی نکرده...smiley3879.gif

در حال حاضر من در هفته اول هشت ماهگی به سر میبرم و کم کم دارم به روز موعود نزدیک میشم

دکترا فعلا برام 15 مهرماه رو نوبت زدن ... تا ببینیم خدا چی میخواد

دوتا حامله دیگه تو فامیل داشتیم که خداروشکر هردو بسلامتی فارغ شدن

یکیش عروس خاله ام بود که یه پسر ناز به اسم علی به دنیا آورده

و دومیش هم خواهر شوهر خواهر شوهرم بودکه تقریبا یکماه و نیم با من فاصله داشت که تازگی فارغ شده و یه دخمل خوشگل به اسم ریحانه به دنیا آورده ...

ومن همچنان در انتظار دخترم ....304319_pregnsmiley.gif

ان شاالله پست بعدی عکس دار خواهد بود

فعلا بای .... 



تاريخ : سه شنبه 4 شهریور1393 | 12:33 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |

سلام دوستان 

*رنگکاری اتاق دخمل طلای ما بالاخره بعد از دو هفته  به اتمام رسید و اتاقش به نظر من و باباییش محشر شده ...

فقط مونده چیدمان وسایلش که اونم ان شاالله بعد از برگشتن مامانم و بابام و خواهرم و شوهر خواهرم از سفرشون دست به کار میشیم .

واقعا فکرشم نمی کردم اینقدر اتاقش قشنگ بشه .. به خصوص چون خود بابا جون حمیدش زحمت رنگکاری اتاق دخملمون رو کشید و حسابی سنگ تموم گذاشت البته نا گفته نماند که منم زحمت خیلیییییی زیادی کشیدم و تقریبا میشه گفت ایده های رنگکاریش از من بود.

حالا ان شاالله عکس اتاقش رو براتون میذارم تا ببینید چه مامان وبابای با سلیقه ایی هستیم ما ...

وقتی دخترمم به دنیا بیاد تا اونجا که راه داشته باشه میخوام سرش منت بذارم و بهش بفهمونم که چه پدر و مادر فداکار و زحمتکشی داره که به قول معروف گربه رو دم حجله بکشم تا یه وقت خدایی نکرده کارمون براش کم جلوه پیدا نکنه ! خداییش خیلیییییییییی براش زحمت کشیدیم خو ... اینجوریم نیگاه نکنید ...همینه که هست .... !

*حدود یک ماهی میشه زیر نظر دکتر متخصص هستم و خدا روشکر مشکل خاصی هم ندارم ..تنها مشکل من فقط و فقط همین آلرژی حاملگیه که گلوم به شدت تحت فشاره البته نه همیشه ها... مثلا در طول هفته دوسه مرتبه این شکلی میشم

*دکتر متخصصم خیلییییییییییی بد نوبت میده ینی از بس کار کشته است و ماهره سرش به شدت شلوغه و همیشه نوبتاش فول فوله (دکتر رقیه آهنگری) و من به بدبختی هرچه تمام باید نوبت بگیرم و این هفته هم نشد که نوبت بگیرم  شما فکر کنید در عرض نیم ساعت - چهل و پنج دقیقه کل نوبتای اون روزش پر شد

یکروز در هفته بیشتر بیمارستان نمیاد . مطبش هم که زنگ زدم نوبت بگیرم برای یکماه بعدش نوبت میده

آخه این چه وضعیه ؟!!!!!!!!!!!

*همین الان هم از طرف مرکز بهداشتی که توش تحت مراقبت هستم تماس گرفتن و گفتن دوهفته اس از زمان مراقبتتون گذشته چرا نیومدین؟

گفتم  آخه تحت نظر متخصص هستم 

گفت مشکلی نیست ولی شما باید تا پایان بارداریتون زیر نظر ماهم باشید....

منم گفتم باشه میام 

نمیدونم چرا اینقدر مهم شدم یهو....

*راستی همسری تو آزمون استخدامی حرم حضرت معصومه سلام الله علیها قبول شد خداروشکر وفقط دو مرحله دیگه (مصاحبه + تحقیقات) مونده تا استخدام رسمی حرم بشه .... بچه ها تورو خدا دعا کنید براش

مصاحبه اش امروزه ینی دوشنبه 25 مرداد ساعت 7:20 شب

خدایا ازت خواهش میکنم هرچی برامون خیره پیش بیار ... من چیزی که به صلاحمون نباشه رو هیچوقت نمیخوام ... اگر این شغل هم مناسب همسری منه خودت براش جورش کن قربونت برم

*دیشب هم جاتون خالی یه کیک خونگی دبش درست کردم بعد از مدتها که با آب سیب گلاب و آب هویج خیلییییییییی چسبید.... 

* مامان و بابام و خواهرم نیستن احساس غریبی میکنم یه ذره نمیدونم چرا....

ان شالله به سلامت برگردن از سفرشون

فعلا بای تا پست بعدی که عکسای اتاق خانوم فاطمه فنقولمون رو براتون بذارم 



تاريخ : دوشنبه 27 مرداد1393 | 21:55 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |
در حدیث قدسی آمده است خداوند خطاب به انسانهای ناسپاس می فرماید:

«فرزند آدم! بامن به انصاف رفتار نکردی!

سنگینی تو را بر مادرت سبک کردم،پس از آن راه نجات تو را ازآن مکان تنگ و تاریک هموار نمودم ...

چون به جهان خارج از رحم قدم گزاردی وچون دندان غذا خوردن نداشتی ، درآغوش گرم مادر ، پستانی پر از شیر نهادم، دل مادر را به تو رحیم  و دل پدر رامهربان کردم .به طوریکه زحمت میکشند تا تورا غذا دهند، نمیخوابند تا تورا بخوابانند.

ای فرزند آدم ! اینهمه توجهات نه برای این بود که تو از من طلب داشتی یا من به تو نیاز ...

وچون دندانهایت رویید ازانواع غذاها و میوه های تابستانی و زمستانی تو را بهره مندساختم، ولی بااینهمه لطف پس از اینکه مرا شناختی نافرمانی ام کردی ...!»

(بحارالانوار - جلد 60)

این حدیث و که خوندم خیلیییی از خودم بدم اومد ... با خودم گفتم نکنه دخترم یه بنده ناسپاس بشه و خدای مهربونش رو یادش بره؟! نکنه نتونه درست وظایف بندگیش رو به جا بیاره ؟!

ماهممون وقتی به دنیا اومدیم پاک و معصوم بودیم ولی وقتی بزرگ شدیم برای خدای به این مهربونی کلی شاخ و شونه کشیدیم و جلوش قد علم کردیم

خدایا به خاطر همه ی ناسپاسیامون ازت عذر میخواهیم 

به خاطر همه ی بی توجهیامون به تو که قشنگترینی ازت معذرت میخواهیم

به خاطر اینکه شیمای بدی بودم برات بی نهایت شرمنده ام و ازت عذر میخواهم ....

وخدایا به فاطمه ام کمک کن بتونه حق بندگیتو به جا بیاره و مثل مامانش ناسپاس نباشه

دوست دارم عشق اول و آخرم ....

معبودم...

پروردگارم ... 



تاريخ : یکشنبه 19 مرداد1393 | 12:24 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |

سلام دوستان 

 

در رساله "عشق" در باب فطریه آمده :
کسانی که "قوت غالب" انها "غم حسین" است ، نان خور حضرت زهراسلام الله علیها محسوب میشوند.

و...

"فطریه" آنها با حضرت حیدر(ع) است...

**********************************

عید همگی مبارک 

**********************************

ببخشید که یه مدت طولانی نبودم و جواب کامنتتاتون رو ندادم ....آخه به شدت سرم شلوغ بود و مشغول کارای خونه ام بودم

خداروشکر جابه جایی های خونه ام تموم شد و اتاق دخترم تقریبا آماده اس تا وسایلش رو بیارم بچینم

حالا دیگه تقریبا میشه گفت همه چی آماده است تا خانم خانمای ما فاطمه سادات ما تشریف فرما بشن و بشن چراغ خونه ی مامان شیما و بابا حمید

+آزمایش گلوکز رو هم رفتم دادم و خداروشکر خبری از دیابت بارداری نبود و همه چی آرومه ...

فقط نمیدونم چرا دخملم سفت چسبیده به معده ام و پایین بیا هم نیست دیروز اینقدر زیر معده ام سفت شده بود که گفتم الانه که سرش بزنه بیرون ...

این روزا همش با دخترم درگیرم و به خاطر لگدای سفت و باقدرتش یه کم دعواش میکنم ولی بعدش با نگاه کردن به شکمم و تکونای عجیب غریبش خندم میگیره و دوباره قربون صدقه اش میرم...

یه همچین مامان سادیسم داری هستم من ...

+الهی قربون دخترم برم که دیگه همه دلتنگش شدن و میخوان که زودتر بیاد

بابا حمید هفته ایی دو سه بار میپرسه چقدر دیگه مونده تا بیاد ؟ دلم براش تنگ شده ...

 وجواب همیشگی من: صبر کن بیاد ... یه پوستی از کله ات بکنه که دلتنگی از یادت بره ...

وهمچنان قیافه ی بابا حمید درانتظار دخترش:

+دوستان برای همسرم خیلیییییی دعا کنید یه آزمون استخدامی در پیش داره که جمعه است و حسابی مشغول خوندنه تا انشاالله قبول بشه.... اگه قبول بشه خیلییییییییی خوب میشه و یه کار خیلیییی خوب تویه جای خیییییییلی خوب بهش میدن ... 

خوب اینم از عکسایی که قولش رو داده بودم:

+ عکس  اسم دخترم که با آینه کاری درستیدم

قشنگه؟

 

+وعکس شبه قالی اتاق دخترم که بالاخره تکمیل شد و ریشه هاشم زدم 

دوستان خوب شده عایا؟

 

 



تاريخ : سه شنبه 7 مرداد1393 | 16:54 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |
سلام دوستان

عبادات و مناجاتتون با خدای مهربان و عزاداریاتون برای مولا پدر شیعیان قبول حضرت حق ....

تو شبای باقیمونده از ماه مبارک و شب بیست و سوم وآخرین شب قدر اگه یادتون موند من و دخترمم لطف کنید و دعا کنید

الان که دارم مینوسم تمام وسایل خونه ام دورو برمه و وسط کلی شلختگی نشستم و خیلی خوشحال دارم این پست رو میذارم

چند وقته درگیر کارای تغییر دکوراسیون و یه سری خرید برای خونمون هستیم 

+ یه در کشویی برای خونه سفارش دادیم فردا نصابش میاد برامون میذاره

+ فرشامونو دادیم قالیشویی دوسه روز دیگه میارن

+شبه قالی اتاق دخترم که داشتم میبافتم بالاخره تموم شد و دارم ریشه هاشو میزنم که تموم بشه حتما عکسشو میذارم براتون

+ اسم دخترمو با هنر آینه کاری درست کردم و خیلیییییییییییییییی ناز و خوشگل شد که اونم ان شاالله عکسشو میذارم براتون

+ برای اتاق دخترم استیکرآینه ایی خریدیم که خیلی نازه ان شاالله بعد از تموم شدن چیدمان اتاقش عکسشو میذارم

"تکونای دخترم بیشتر شده و گاهی اوقات با درد همراهه"

«میشه گفت تقریبا بیمارستانی که میخوام توش زایمان کنمو بعد از رایزنی های فراوان انتخاب کردم و ان شالله اگر خدا بخواد خیلی دوست دارم زایمانم طبیعی باشه ولی بازم راضیم به رضای خدا هرچی صلاح خودشه»

«میخوام دوماه باقیمونده از بارداریمو برم زیر نظر دکتر متخصص که فردا باید زنگ بزنم و نوبت بگیرم»

«بابا حمید تو این چند وقته واسه دخملش سنگ تموم گذاشته و حسابی تو همه زمینه ها باهام همراهی کرده بااینکه روزه بود و حس میکردم یه وقتایی خیلی اذیت میشه ولی پا به پام هرجا که میخواستم باهم اومد تا کارای دخملمون زودتر جلو بیافته»

بابا حمید ممنونیم ازت که اینقدر فداکار و با مرامی

فاطمه نوشت: بابایی همیشه همین رفتار نرمت و اخلاق خوبت بوده که مامانی رو عاشق خودت کردی 

خدایا خودت حافظ این خانواده سه نفری ما باش ...

 

+++ راستی ممنونم ازتون که اینقدر خوب و دلرحمید که دلتون برای همنوعتون میتپه و نگران حالش هستید.

خداروشکر اون فامیلمون که حالش اصلا خوب نبود و حتی به مدت یه روز هم توی کما رفت الان حالش بهتره و خداروشکر نی نی هاشم پیشش هستن +++



تاريخ : یکشنبه 29 تیر1393 | 0:35 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |

 

دلم این لحظه رو میخواد ...

دلم نی نیم رو میخواد ...

دلم صدای گریه هاش رو میخواد

دلم برای فاطمه ام تنگه ... خسته شدم از بس تکوناش رو از روی هفت لایه پوست نگاه کردم و دلم براش ضعف رفت 

خسته شدم از اینهمه کاری که رو سرم ریخته و انجامشون ندادم بخاطر بعضی شرایط

من الان 7ماهمه . دو ماهه دیگه زایمانمه 

کاش چشمام رو میبستم و باز میکردم میدیدم تمام کارام انجام شده و نی نیم هم تو بغلمه

خدایا ناشکری نمیکنم چون خودت بهتر میدونی تو چه شرایطی هستم 

خدایا دستامو محکم تر بگیر 

الحمدلله علی کل حال

****************************************************

دوستان برای یکی از اقواممون بعد از زایمانش یه مشکلی پیش اومده تورو خدا براش دعا کنید حالش خوب بشه

تو 37 هفتگی به علت مسمومیت حالش بد میشه و میبرنش بیمارستان و دوقلوهای دخترش رو  زایمان میکنه 

نی نی هاش تو دستگاهن و ظاهرا خداروشکر حالشون خوبه ولی تو سر مادرشون یه لخته خون پیدا میشه و حالش اصلا خوب نیست ...

دعا کنید حالش خوب بشه 

بااینکه از فامیلهای نزدیکمون نیست ولی خیلی دلم گرفت وقتی این خبر روشنیدم 

دوستان اگه زحمتی نیست یک حمد تنها برای شفای این بنده خدا بخونید 

بلکه با دعاهای شما حالش خوب بشه 

دعا کنید



تاريخ : شنبه 21 تیر1393 | 11:19 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |


او خداییش را شکر میکند و من همش ناله...

 

 

سجده فقط برای خداوند زیباست ...

 

هرکی قبول داره سجده فقط برای خداوند زیباست لایک کنه و یه <3 به عشقش بذاره

مهربان پروردگار من؛

می دانم حتی دست خالی برگشتن از درگاهت؛

«بی حکمت» نیست ...



تاريخ : شنبه 21 تیر1393 | 11:3 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |
سلام بر همگی

خریدای سیسمونی  فاطمه خانوم ما تقریبا میشه گفت تموم شده و یه کم خیالم راحت شده چون یک مرحله مهم کار همین سیسمونی بود 

مرحله بعدی کارهامون مربوط به اتاق خواب نی نیمون ویه کم اتاق خواب خودمون میشه که هنوز تصمیم قطعی درباره اش گرفته نشده 

و آخرین مرحله هم مربوط به تغییر اساسی دکوراسیون خونه مون و چیدمان اتاق خواب دخملمونه

دو الی سه ماه بیشتر هم فرصت برای همه این کارها نداریم 

دعا کنید زودتر کارامون رله بشه ...

ماه رمضون همتون مبارکککککککککککک 

ان شاالله نمازو روزه هاتون قبول حق باشه

من و دخملمم یه جورایی روزه ایم

سحرها پابه پای بابا حمید پا میشیم و سحری میخوریم و افطار هم پابه پای باباجون افطار میکنیم ...

خیلیم خوب ... خیلیم شیک و مجلسی ...

روزه که نگیرم ؟! افطار و سحری هم نخورم ؟! یکباره بگید کافرم دیگه ...

تازه خیلی هم همسری خوشحاله که ما همراهش میخوریم و میگه ان شاالله خدا ثواب روزه دارهارو بهت میده ...

چه حالی میده آدم روزه نگیره ولی ثواب روزه دارهارو هم بهش بدن

تازه اینقدر که من دارم بامیه  میخورم همسری که روزه اس نمیخوره ...

ولی گذشته ازاین حرفا خداییش خیلی دلم میخواست روزه میگرفتم 

خوش به حال همه کسایی که روزه میگیرن و از اثرات معنوی ومادیش بهره میگیرن

تو این ماه عزیز و لحظه های ناب افطار و سحر خواهشا منم یاد کنید و برامون دعا کنید

 

تو برنامه سحر آقای مجری میگفت درآغاز این ماه عزیز خداوند خطاب به ملائکه میکند و بهشتون دستورمیده که دست از حمد وثنای من بردارید و تو این یکماه برای امت پیغمبرم محمد ص دعا و استغفار کنید

+روزی هزار مرتبه استغفرالله ربی واتوب الیه (برای گشایش درکارها و رفع گرفتاری و بخشش گناهان)

تو دعاها و استغفارکردناتون من ناقابل رو هم دعا کنید



تاريخ : دوشنبه 9 تیر1393 | 15:53 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |
سلام دوستای عزیز

کم کم داریم به ماه مبارک نزدیک میشیم و من بااینکه امسال نمیتونم روزه بگیرم به خاطر بارداریم ولی خیلیییییییییییی حس و حال و فضای ماه رمضان رو دوست دارم ...

امسال از همه کسانی که میتونن روزه بگیرن و از برکات روزه داری استفاده کنن خیلی خیلی التماس دعا دارم

 

+ماه از زیر کار در رفتن به بهانه ضعف جسمانی

ماه خوردن ۴ وعده در ۲ وعده

و ماه میهمانی خدا پیشاپیش مبارک

+آیا می دانستید مستحب است قبل از افطار دعای جوشن کبیر بخوانیم ؟

اگه دوست داشتید به ادامه مطلب هم سری بزنید

 



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 31 خرداد1393 | 16:47 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |
سلام دوستان整理 のデコメ絵文字

به حساب سونوگرافی ۲۳ هفته ام و دختر مامان روزبه روز داره رشد میکنه و بزرگتر میشه خانمی ... ماشاالله

+اگه کمرنگ شدم چندتا دلیل داره:

....



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 24 خرداد1393 | 13:36 | نویسنده : مامانٍ فنقولـღ |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.